Storyline
فاسانث یک پسر تاجر ثروتمند گجاجاپاتی است که عشق و ازدواج عاشقانه را نمیپسندد. زندگی فرقینَمودهای دارد تا اینکه با دختری به نام هینا آشنا میشود که در دانشگاه با او ملاقات میکند و نامش را میفهمد. در این حین نقشهای برای کشتن گجاجاپاتی در جمعی عمومی طرح میشود. هینا که برای سفر آموزشی به چنای میآید به دنبال کتاب است ولی کتاب پیدا نمیشود و بار دیگر به کتابفروشی بازمیگردد؛ وقتی از کتاب چیزی پیدا نمیشود، از کتابفروش با دستِفروش میزند که صدای بلندگوی ساعت در کیفش چهبسا بمبی باشد که با انفجار ۲۰ کیلومتر را نابود کند. مغازهدار او را مسخره میکند اما صدا در واقع صدای زنگ ساعت است که درون کیفش بوده است.