خط داستانی
داستی در یک نمایش کوچک به عنوان "دستیار" یک پرتاب کننده چاقو معروف مشغول به کار میشود. "فرشته" پسری خوب است که از نمایش حمایت میکند و آنقدر خجالتی است که نمیتواند عشقش را به داستی اعلام کند. او هیچ کس را جز "مرد قوی" بزرگ و خوشتیپ نمیبیند. پرتاب کننده چاقو مست میشود و "فرشته" به داستی دستور میدهد که عملش را انجام ندهد. اما "مرد قوی" "فرشته" را در قفس میکند و به پرتاب کننده چاقو میگوید که به نمایش ادامه دهد. داستی، ترسیده اما بیدست و پا، جانش را چندین بار از چاقوهای بهطور تصادفی پرتاب شده به خطر میاندازد، وقتی که "فرشته" از زندانش بیرون میآید و به سمت حلقه میدود و خود را بین او و سلاحها میاندازد. او به شدت زخمی میشود. در بیمارستان، داستی و "فرشته" به یکدیگر قول وفاداری میدهند.