خط داستانی
گلاوریا سوآن به عنوان یک رقاص در کاباره باغ نخل مشغول به کار میشود تا آیندهای بهتر برای خود تأمین کند و با وجود تفاوت سنی و اجتماعی، پیشنهاد ازدواج قاضی مالوین را میپذیرد. یک روز در حالی که گلاوریا و قاضی در پارک رانندگی میکنند، ماشین آنها تقریباً لری گیبسون، سربازی که در جنگ جهانی اول نابینا شده است، را زیر میگیرد. یک اظهار نظر از دوست گلاوریا، تدی سافورد، احساسات مادری او را برانگیخته و دیدن آن سرباز تنها او را حتی بیشتر تحت تأثیر قرار میدهد. گلاوریا لری را به خانهاش میبرد و هر روز به دیدنش میرود. لری بانجو مینوازد و درباره زندگی سربازان آهنگ مینویسد تا به سربازان رنجکشیده روحیه بدهد.