خط داستانی
لئون ویلیارد در یک فروشگاه کلاهسازی در یک شهر کوچک کار میکند و در آرزوی رفتن به نیویورک و ازدواج با یک مرد ثروتمند است. یک ارثیه پنج هزار دلاری رویای او را به واقعیت تبدیل میکند و لئون به شهر میرود، جایی که با خانم جرالدین دی فارست، دوست قدیمی مادرش، ملاقات میکند. او لئون را با یک بیوه ثروتمند به نام فریزر بوینتن آشنا میکند. بوینتن از لئون خواستگاری میکند، اما لئون به خاطر عشقش به جاسپر هالروید، رد میکند. خانم دی فارست که به طور مخفیانه عاشق جاسپر است، به لئون دروغ میگوید که او معشوقهاش است. لئون با وحشت، پیشنهاد بوینتن را میپذیرد، اما بعد از اینکه جاسپر او را از غرق شدن نجات میدهد، متوجه میشود که هنوز او را دوست دارد.