در سال 1840، سم لش به سمت غرب برای ماجراجویی میرود. او با برخی از مردان کوهستانی ملاقات میکند و به سمت راکیها میروند تا بیور و گربهها را به دام بیندازند. در تاوس، او با لولا، یک دختر زیبا از یک خانواده مکزیکی ثروتمند و با افتخار آشنا میشود. آنها عاشق هم میشوند و سم او را قانع میکند که با او فرار کند. پس از ازدواج، سم بین عشقش به لولا و آرزوی سفر کردن دچار تردید میشود.