خط داستانی
دو کایوت (پدر و پسر) بوی غذا را حس میکنند. آنها به یک کمپ میرسند و درست در زمان مناسب صاحب کمپ (احتمالاً میکی) را میبینند که با قایق به سمت پایین رودخانه میرود. غذا در بالای درخت قفل شده است و پلوتو، هرچند خواب است، در حال نگهبانی ایستاده است. پدر شروع به کار بر روی پایین آوردن غذا میکند، اما پسر مدام پلوتو را برای شامش بیرون میکشد. پدر میداند که پلوتو فقط دردسر است و او را دوباره به چادر میفرستد. آنها در نهایت غذا را پایین میآورند، بین درگیریها با پلوتو، و در حال آماده شدن برای جشن هستند که پلوتو آنها را فراری میدهد و صاحب کمپ برمیگردد. پلوتو متوجه میشود که بدون کایوتها، او مقصر خواهد شد و به سمت دشمنان سابقش میرود.