خط داستانی
ویل کول یک کارگر کارخانه کاغذ ۳۵ ساله و جذاب است که به نظر میرسد زندگیاش را با انتخابهای بد جشن میگیرد. او مانند یک نوجوان ۱۸ ساله زندگی میکند و رفتار میکند، با زنان رابطه دارد، مینوشد و مسئولیت را رد میکند زیرا دلیلی برای جدی گرفتن زندگی نمیبیند. با این حال، با وجود نگرش بیخیالش، چندین نفر مهم در زندگیاش دارد. او رابطه ویژهای با استن، یک مربی قدیمی که در خانه سالمندان زندگی میکند، و روت، تنها زنی که واقعاً به او اهمیت میدهد، دارد. اندرو بهترین دوست اوست اما از شیطنتهای ویل خسته میشود و به زودی ازدواج کرده و به جلو میرود. ویل همیشه چیزی در آستین دارد اما شوخیهایش به طور اجتنابناپذیری به نزدیکترین افرادش آسیب و تراژدی میزند و او را مجبور میکند تا زندگیاش را دوباره ارزیابی کرده و تصمیمات دشواری بگیرد.