خط داستانی
پس از جراحات شدید و از دست دادن بازوی چپش، کاپتان جسوات کومار از ارتش هند مرخص میشود و با روزنامهنگار ای وی رازان در شانتى نگار بمبئی زندگی میکند. شهر شانتى نگار به دور از آرامش است و توسط مافیاها مانند پیتِر گُن سالِفس و جایچاند خورانا که برای کاپتان تاج کار میکنند اداره میشود. جسوات و یک راننده تاکسی محلی به نام راجو ورما تصمیم میگیرند با شجاعت با غُدّارها بجنگند و تا حد زیادی موفق میشوند اما تانهجا که برای کِش دادن این مبارزات قاتلی به نام راکا را استخدام میکند. در عوض آنها با راکا دوستی میکنند و نیروهای خود را علیه تانهجا متحد میسازند. اما خیلی زود متوجه میشوند که راکا هرگز با کسی دوستی نمیکند و دشمنانش را دور میریزد وقتی که دستگیر میشوند برای قاچاق و به دو سال زندان محکوم میشوند—و این کار تانهجا و مردانش را برای ادامه فعالیتهای شیطانیشان رها میکند.