ژوزه ف دِ مِتریو ۷۵ ساله سی سال در ژنو به عنوان کارگر خارجی برای شرکت برویر کار کرده است. با بازنشستگی به پولیگیا بازمی گردد، جایی که خانواده اش همچنان زندگی می کردند. تنها نوه او، کارلا، هفت ساله، نابینا است. کل خانواده با امیدواری منتظر روزی هستند که با پیوند قرنیه بینایی کارلا بازگردد. پس از حمله قلبی تصمیم می گیرد دیگر صبر نکند و برای گرفتن پول لازم برای عمل به سوی سوئیس بازگردد تا با رئیس سابق خود آقای برویر برای این کار قولی قدیمی را تحقق بخشد. سفر دوبه به قصد دیدار دو نفر رویاپردازی نشده بود، اما دیدار آنها به سفری بدل می شود که هر دو پدربزرگ و نوه برای هرگز تصور نمی کردند که تجربه کنند.