خط داستانی
مکس، در صبح روز عروسیاش بیدار میشود و متوجه میشود که زمان زیادی تا رسیدن به کلیسا نمانده است. او به سرعت لباس میپوشد و در تلاش برای تنظیم یقهاش، اجازه میدهد که چکمههایش توسط آتش بسوزد. زمان کافی برای تعویض آنها ندارد و به سمت خانه عروس میرود. در راه، کفشهایش از رویههایشان جدا میشوند و مکس بیچاره وارد مذاکره با یک کارگر عبوری برای خرید کفش میشود.