خط داستانی
وقتی پسرکی از چچن مادرش را در مسکو تماس میگیرد و میگوید که اوضاع خوبی است، مادرش همه چیز را رها میکند و با شتاب به دنبال او میرود. سوتلانا احساس میکند که ساشایش در خطر است - مادر نمیتواند قلبش را فریب بدهد. در این میان، زنی چهلمین ساله که نتوانسته بود پسرش را از مواد نجات دهد، توسط سربازی فراری از اسارت چچن از زخمهای سوختهای نجات میابد... سوتلانا هر چه در توان دارد انجام میدهد تا ساشایش را از این زن و بدشانسی دیگران و هر کس که در کنار اوست پنهان کند. اما آنها به هیچکس واگذار نمیکنند - آنها نمرات خود و رویاهای خود را با او دارند.