خط داستانی
در جمهوری دوردست شرقی مردی عجیب وجود داشت. جهانگردی در یک واژه. او جز تودهای از عکسهای گذشته و برخی وسایل ساده با خود به همراه داشت. او از دهاتی به دهکده دیگر رفت و در هر روستا، سنگهای با شماره را در میدان چید، روی چوبهای بلند ایستاد، قفل چوبی بر سر گذاشت و تمام روز بیحرکت ماند تا به عنوان آفتابسنج زندگی کند. روزی در یکی از روستاها با دختری کوچک که دوستی نداشت، روبهرو شد.