خط داستانی
پادشاه قدرتمند بابل عاشق دختری زیبا میشود و بیرحمانه او را از معشوقش جدا میکند، کسی که بر زمین زخمی مانده است. او دختر را به کاخ خود میبرد و سعی میکند محبت او را جلب کند و با جواهرات قیمتی از خزانهاش او را غرق در هدایا میکند. دختر دلشکسته تمام پیشنهادات او را رد میکند و جواهرات را به زمین میزند. پادشاه خشمگین، به خاطر امتناع او از به اشتراک گذاشتن تختش، دستور میدهد او را به لانه شیرها بیندازند. جمعیت عظیمی از پیروان دربار برای مشاهده اعدام دعوت میشوند، اما جمعیت متعجب میشود وقتی که حیوانات وحشی به جای پاره کردن قربانی، به او محبت میکنند. موجی از ترس و شگفتی در جمعیت میافتد و آنها این حادثه را معجزهای میدانند و باور دارند که دختر تحت حمایت خدایان است. نگهبانان پادشاه شکست میخورند و دختر آزاد میشود و پادشاه که حالا پر از ترس است، به دختر ادای احترام میکند و او به معشوقش بازمیگردد.