بوئنِس آیرس. باران میبارد. آلا در اتومبیلش است و در ترافیک بوئنِس آیرس گیر کرده. اخیراً با دوستپسرش قطع رابطه کرده و از آن زمان در کنار اتومبیل کوچک خود زندگی میکند. ناگهان رودریگو وارد خودرو میشود. او خیس و زخمی است و از باران، از رویاهای شکسته خسته شده. او پس از سی سال اقامت در خارج، به خانه برگشته است. در این شهر تازه هیچ چیز و هیچکس ندارد، فقط پدری در کما که رابطهای با او ندارد. او قول میدهد زمانی که باران acabar شود خودرو را ترک کند. آلا که دقیقاً نمیداند چرا، به او اجازه میدهد داخل شود. آن شب متفاوت خواهد بود. و روزهای بعد هم همینطور. چیزی نو در عمق دلهایشان برای یافتن وجود دارد.