خط داستانی
افسر آزادی به نام جک مبری تنها چند هفته تا بازنشستگی دارد و میخواهد پروندههای محولشده را تمام کند. یکی از این پروندهها مربوط به جرالد کریکسون با نام مستعار سنگ است، که محکوم به آتشسوزی است و برای اعزام به آزادی مشروط است. جک در آغاز میل ندارد با بازی تلخ سنگ همذاتپنداری کند و احساس همدردی زیادی نسبت به التماسهای زندانی برای آزادی زودهنگام ندارد. با دیدن بیامیدی در قانعکردن جک، سنگ ترتیبی میدهد تا همسرش افسونکننده باشد، اما انگیزهها و نیّتها در میان اشتیاقها و اسرار پنهان بازیهای فریبندهٔ این افراد فاسد در این بازی مرگبار فرو میریزد.