خط داستانی
چارلی و برادر کوچکترش سایمون زندگی جداافتاده ای را می گذرانند، از زمین تغذیه می کنند و به طور مستقل زنده می مانند. یکنواختی زندگی شان بدون تغییر می ماند: روز به روز، ماه به ماه، اما چیزی آنها را از احساس راحتی و امنیت بازمی دارد. به زودی کابوسی که در زیر سطح زندگی آرام مزرعه شان جوش می خورد، سربرمی آورد. چگونه می توان از end of the world زنده ماند و انتظار داشت آینده روشن باشد؟ چگونه می توان انتظار داشت اصلاً آینده ای وجود داشته باشد؟