خط داستانی
در سی و پنج سالگی آندرس زندگی آرامی دارد؛ او در مکزیکو سیتی ساکن است و دوست نامزد کرده ای دارد که می خواهد با او ازدواج کند. خویشاوند تنها او مادرش کلارا است که سال ها پیش از دیکتاتوری اسپانیا به مکزیک فرار کرده است. روزی به طور اتفاقی متوجه میشود که پدربزرگی دارد که در دهی در گالیسیا زندگی میکند. این خبر واکنش احساسی شدیدی در او برمیانگیزد تا همه چیز را رها کند و به اسپانیا سفر کند و گذشته خود را بازسازی کند و با پدربزرگش، خاله، ملاقات کند.