پراگما داستان یک مادر و دختر است که در طول یک روز روایت میشود، جایی که تنش فروخورده بین جولی و لیلی و فقدان عشق واقعی و توجهای که دختر نیاز دارد از سوی مادرش، با ناتوانی دختر در خوردن غذای مادر بدون اینکه در ناهار تولد خودش حالت تهوع به او دست بدهد، نمادین میشود. یک درام با حالوهوای ابزورد. در هسته مرکزی پویایی رابطه ناکارآمد، کسی نیست جز مادربزرگ که خود مادر را به شیوهای بسیار سختگیرانه و با دشواری در ابراز عشق بیقید و شرط بزرگ کرده است.