خط داستانی
بانیی (انتهای کارل): بوبی پسری معمولی در خیابانهای دنور است. حتی در بزرگسالی، به خانه نزدیک میماند با گروهی از دوستان. او وارد رابطه با دختری محلی میشود که در ترنرییل دیده بود و تصمیم میگیرد ازدواج کند. وقتی عمیقتر میشوند، او پیشنهاد برقراری رابطه جنسی را رد میکند چون فکر میکند او باکره است و میخواهد صبر کند. روزی دختر به او میگوید که سابقاً توسط دوستپسر سابقش مورد آزار قرار گرفته است. این موضوع بوکی را خرد میکند. او او را رد میکند و سعی میکند به زندگی قدیمی خود که از فراغت و بیثباتی است بازگردد. اما پس از یک مهمانی دیوانهوار دیگر با دوستانش، میفهمد که هنوز به او علاقه دارد و صبحگاهی زود به آپارتمانش بازمیگردد. با حالتی ناواضع به او میگوید که او را میبخشد و میگوید که به هر حال با او ازدواج خواهد کرد. با شنیدن این، دختر به او میگوید که ازدواج هیچگاه کارساز نخواهد بود اگر گذشتهٔ او بیش از حد روی او تاثیر بگذارد.