روزی کهان لیان لیا به خانه همکلاسی خود های فنگ میرود تا شب را آنجا بماند. آنها بدون اینکه دلیل خاصی بدانند، نسبت به هم احساس سردرگمی دارند اما با گفتوگوهای کوچک زمانی که پازل نقشه جهان را مقابل هم میچینند، به تدریج به هم نزدیک میشوند. فردا صبح متوجه میشود لیان لیا بدون گفتن چیزی از جا رفته است و او را برای دنبال کردن راه میبرد؛ یادآوری از تابستانی که جهان تنها برای دو نفر متعلق بود، هرچند فقط برای لحظهای.