خط داستانی
پس از از دست دادن پدربزرگ در کودکی، جیبون در آب های پرمسئله قرار می گیرد وقتی پدرش، دوست سوناندا، نکيل، او را فریب می دهد تا تمام اموال را امضا کند. نیکیل حتی سوناندا را به بیمارستان روانی می برد. سال ها می گذرد و جیبون بزرگ می شود و به افسر پلیس تبدیل می شود. آیا به عنوان یک افسر پلیس می تواند پدرش سوناندا را پیدا کرده و نیکیل را مطابق آن punished کند؟