خط داستانی
زندگی در یک آپارتمان شلوغ در نیویورک به معنای نزدیک شدن به همسایهها نیست. در طول فصل شلوغ کریسمس، ساکنان به زندگی خود ادامه میدهند در حالی که یک بیوه پیر به تنهایی در اتاق نشیمنش نشسته و کارتی را میخواند که میگوید پسرش برای کریسمس به خانه نخواهد آمد. در همین حال، یک رقاص کفشهای بالهاش را جمع میکند تا از رویای خود در شهر بزرگ دست بکشد. یک مشاور مالی نمیتواند متعهد شود. یک هنرمند سعی میکند با ترسش از صحبت کردن با دختر طبقه بالا روبرو شود. یک خبرنگار ناکام نمیتواند داستان مناسب را پیدا کند. و سه دانشآموز که بیشتر نگران محبوبیت هستند تا دوستی، همگی وارد یک آسانسور میشوند. 8 غریبه در یک آسانسور 8 طبقه گیر کردهاند. 8 غریبه قرار است بفهمند که همسایه واقعی بودن به چه معناست.